با تو زندگی قشنگه

خاطرات شیرین من

این روزهای ما +روز مادر
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧  کلمات کلیدی:

عزیزان اگر پستهام بوی غم میده و ناراحتتون میکنه منو ببخشید . کماکان به همتون سر میزنم شاید بدون کامنت گذاشتن . بازهم معذرت .

کسری جون اومدن داداش کوروش مبارک

یگانه جون اومدن یسنا جون مبارک

عسل طلا اومدن نفس کوچولو مبارک .

الهه جان و الینای عزیز زیارت قبول - حجتان مقبول درگاه حق .

ایشالله همیشه تو خونه هممممه عزیزان خوشی باشه و شادی و سلامتی . موفقیت و شادکامی رو برای همه عزیزان آرزومندم .

 *****************

 

به بهشت نخواهم رفت اگر مادرم آنجا نباشد

 

مامانی تخم سبزیجاتی که برام آوردی بزرگ شدند . خودت کجائی که ببینیشون ؟( تربچه - شاهی و ..

توت فرنگی و گلابی جنگلی که زحمتشو کشیدی تو باغتون میوه داده - خودت کجائی پس ؟

این گلهای خوشبورو یادته - همون که زهره سالهاااا پیش کاشته بود و تو عاشقشون بودی ؟شاید با دیدنشون زهره رو میدیدی - الان  بچه ها میچینند و میارن سر خاکت -تو کجائی پس ؟

ماهان شیطون شده و وروجک - میشینه - دست دستی میکنه - میخنده - تو کجائی پس ؟

انشای عید خودرا چگونه گذراندید گلپسری - در نهایت بد خطی و بیحوصلگی

کادوی مادرجون به گلپسری ( همون که گفتیم مادرجون تو بیمارستان برات خریده بود)

 

بابت پر شدن سبد خرگوش تو کلاس بهت دادند

نمیدونم کی و کجا ؟ گفتی عکسش رو برات بزارم - شاید بابائی خریده بود

لباس انگری برد - از شهر  وند گرفتی-همون روز که گفتی مادر جون هم با ما اومده و شکل پروانه بود.

بازهم از شهر   وند

بازدید از کلاس لگوی مدرسه - تو عکس آخر هر کس از پروژه اش صحبت میکرد - مال شما فکر کنم یه باند فرود بود . یه برج مراقبت و ...

توراه شمال - وقتی بابائی و عمو محسن تو صف گاز بودند

فروشگاه ژرشیا- یه روز که برای شام بردیمتون بیرون و برای خودت اینارو گرفتی :

البته اون اسمورفها رو دیروز برات گرفتم

کادوی روز مادر مادر جون که وقف مسجد شد - مبارکه مامانی امیدوارم خوشت اومده باشه  

کادوی روز زن بابائی با یک روز تاخیر( روز زن شمال بودیم سر خاک مادرجون و سنگ قبرش رو که آماده شده بود گذاشتند )*- ممنون عزیزم که با وجود همه بد خلقیهام و گوشه گیریهام تحمل میکنی

*************

کودکی آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید!

اما من با این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم!؟

خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام !

او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه!پس دوباره گفت :اینجا در بهشت ،من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم ،

اینها برای شادمانی من کافی نیستند؟خداوند لبخند زد :فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هرروز به تو لبخند خواهد زد !تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود!

کودک ادامه داد:من چطو رمی توانم بفهمم مردم چه میگویند ؟وقتی زبان آنها را نمیدانم!

خداوند او را نوازش کرد و گفت :فرشته تو ،زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه میکند و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد دادکه چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند جواب داد:فرشته ات دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد که چگونه دعا کنی!

کودک گفت:شنیده ا م که درزمین انسانهای بدی هم زندگی می کننند چه کسی از من محافظت میکند؟فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگربه قیمت جانش تمام شود.

کودک گفت :اما من دیگر شما را نمیبینم.....!خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو سخن خواهد گفت و تو راه بازگشت به سوی من را خواهی آموخت.

خدایا حالا کی میخواهم بروم ؟لطفا نام فرشته ام را به من بگویید !

خداوند شانه های او را نوازش کرد و گفت : نام فرشته ات مهم نیست...تو میتونی اونو مادر صدا کنی

و حالا بار خدایا من آن کودکم . چرا فرشته ام را از من گرفتی ؟ حال چه کسی نگهبانم است ؟ چه کسی را باید مادر صدا کنم ؟ خدایا جوابم را نمیدهی ؟..........


 
با ما چه میکنی ای روزگار ؟
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦  کلمات کلیدی:

بغض من از غم مادر شکست
شیشهء دلم از داغ مادر شکست
ناله ها از سوز او آغاز کردم
شکوه ها از هجرت او آغاز کردم
قصه های مهر مادر دیده ای
غصه های هجرت مادر شنیده ای
مثل باران از غمش اشک باریده ام
از فراقش روزوشب نالیده ام
از هجرت مادر غمگین دل شده ام

 ***********

پشت دیوار لحظه ها همیشه کسی می نالد    و این بار دختری به یاد مادرش

روز مادر نزدیکه و مغازه ها شلوغ . هر کس به نحوی در پی قدردانی از زحمات بیکران این واژه مقدس   . و من .؟ و ما .؟به دنبال گم کرده ای که .......

لحظه ها حکایتها دارند وتاریخ بازیها میکند با این جگر خون . دیروز 15 اردیبهشت بود مامانی . یادت که نرفته . قرار بود با بابا و زهرا و بچه هاش برین مکه . چه روز غریبی بود دیروز . میبایست میومدیم و بدرقه ات میکردیم . میبایست میبردیمت فرودگاه . الان اونجا بودی خونه خدا . اما دیروز بچه ها اومدند سر خاکت و بدرقه راهت . من اما نتونستم بیام نتونستم بدرقه ات کنم . میدونی که امیررضا مریض بود . تب داشت . نیومدم مامانی . شب جمعه ای پیشت نبودم . دلم غوغائی بود . چون مرغی سرکنده به هر سو میرفتم . دلم آروم نداشت مامانی . دلم هواتو کرده بود اما نبودی . هرجا که نیگاه میکردم تورو میدیدم . رفتم سر ساکت همون که شب آخری باهات بود همونطور همونجا مونده . لباساتو بو کردم . دل سیر نگاشون کردم .

جمعه به هوای دیدنت با گلپسری رفتیم شهر.وند. به هوای خواب شبم که منو برده بودی اونجا و خرید کردی .  جای جای فروشگاه دنبالت گشتم . سر هر قفسه که رفتم صدات کردم . رفتم ته فروشگاه . همونجا که باهم کلی خاطره داریم. خیلی دنبالت گشتم مامانی . مطمئنم باهام اومده بودی . گلپسری میگه مادرجون هم اومده بود ولی ما ندیدیمش . میگه شکل پروانه شدی و پرواز کردی با ما اومدی آره ؟

آره آره آره تو 55 روز پیش حج رو رفتی و لباس احرامت رو تنت کردی پس نیازی به بدرقه ما نداری مگه نه ؟اما  روز مادررا  به کجا پناه ببریم . ؟ به کی تبریک بگیم ؟ سر رو شونه کی بزاریم ودر آغوش چه کسی ؟ بازهم باید به آرامگاهت روی بیاریم و بغض خفته در گلو رو بشکنیم ؟

وای وای وای چه سخته خدایا  ؟  چه سخته ؟ نوروز بی تو بودن ؟ بهار بی تو بودن ؟ ولیمه سفرت را ندایدن ؟ .و اینک روز مادر بدون مادر ؟ تا کی باید اینگونه حسرت خوردن ؟ تا کی باید اینهمه دلتنگی ؟ تا کی تا کی تاکی ؟

 این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها

این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

 دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر

!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

************

گلپسری سه شنبه که از مدرسه اومد بیحال افتاد و بعدش تب و لرز شدید به نحوی که با چند تا پتو هم گرم نمیشد و میلرزید . تمام ناخنهاش کبود کبود . از دکترش وقت گرفتیم و نا آخر شب توی مطب شلوغ . میگفت ویروس جدیده و احتمال اسهال و استفراغ . همون شب نیمه های شب بالا آورد و خداروشکر دیگه تکرار نشد . فرداش هم حالات اسهال رو داشت که اونهم به همون روز ختم شد . اما تب همچنان تا دوروز ادامه داشت و یک شب تا صبح از سردرد شدید گله داشت . چهارشنبه رو پیشش موندم و تا صبح جمعه خدارو شکر خوب شد و بردمش فروشگاه و کمی خرید کرد . امروز شنبه هم بازدید لگو از مدرسشونه . 5 شنبه هم جشن روز معلم بود که نشد بریم .

********

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی       آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

 

*********

 


 
← صفحه بعد